شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 16
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
آنكه در خوارزم اگر از وى تمنّى مىشد كه وعظ و مذكّرى كند شايد ردّ مىكرد . و بعد از آنكه تاتار بر نسا مسلّط شدند ( باب 22 در همين كتاب ديده شود ) و اخبار كشته شدن خيوقى به او رسيد ترس و هراس بر او مستولى گرديد ، با من بر خاكريز قلعه « 8 » گردش مىكرد و جايهائى را نشان مىداد كه مور در بالا رفتن ازان مىلغزيد ، و مىگفت « تاتار از اينجا بالا خواهد آمد » . عاقبت به اصرار بسيار مرا ناچار كرد او و كسان و غلامان و چارپايانش را از جانبى كه رو بكوه باشد با ريسمان و طناب پائين بفرستم و بعد از آنكه بخوارزم رسيده بود و اولاد سلطان را كه از آبسكون به خوارزم برگشته بودند ديده بود توقيعى از جانب اوزلاغ شاه فرزند سلطان مرحوم بنام من فرستاد كه بر موجب آن محلّى معتبر را به من اقطاع داده بود . از پسر عمّى بنام سعد الدّين جعفر بن محمّد هم نام مىبرد كه گويا در موقع اقامت وى در نسا او در خرندز بوده و نامهاى منبى از أخبار فرزندان سلطان به نسا فرستاده بوده است ( ص 88 ديده شود ) . پدر مؤلّف معلوم نيست در چه سالى درگذشته است ، چونكه تا حدود 615 زنده بوده ، و آنجا كه بحث از معزول گشتن نظام الملك و به خوارزم رفتنش از نشابور و گذشتنش از نزديكى قلعهء خرندز مىكند ( ص 45 ) مىگويد بنيابت پدر از قلعه به خدمت او فرود آمدم و تقدمه و علوفه با خود بردم و تشييع او كردم ؛ باز حكايت مىكند كه در سال 616 كه نسا را تقاجار و بركه خراب كردند من در قلعهء خود خرندز بودم ( ص 80 ) و در آن هنگام كه دنيا از فتن موج مىزد پناه اسيران و ملجاى خايفان شده بودم ، همه روزه ارباب حشمت و جاه بدانجا پناه مىآوردند و
--> ( 8 ) يا پاشورهء آن ؟ در متن عربى لفظى به صورت شفقان و سقيف و شقيف در اين مورد و چند محل ديگر ( صفحات 124 ، 258 ، 264 ، 357 چاپ مصر ) به كار رفته كه بنده در هيچ كتاب لغتى معنائى مناسب مقام از براى آن نيافتم . محتمل است در بعضى موارد بمعنى صخره باشد .